حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

عسل مامان

خاله مریم

در اولین روز زمستون وقتی از خواب بیدار شدم  ... یه مهمون داشت میومد خونمون. خاله مریم(دوست مامانم) از هلند اومده تا من رو ببینه (دقت کنید کلا کار دیگه ای نداشته هااا). ما با هم خیلی دوست شدیم و من می خواستم روسری، دست و لباسش رو بخورم. خاله برام سوغاتی هم آورده . یه دامن خوشگل قرمز . دست شما درد نکنه ...
8 دی 1392

خاله جون رفت

پنجشنبه 28 ام، که از خواب پاشدم یه صدایی شنیدم.  مامان اومد پیشم با یه چیز که هی با خودش میاورد بالا سرم و با هام حرف میزد و دوباره می رفت و اون صداهه میومد .بالاخره کار مامان تموم شد.یه پوشیه برای خاله دوخته بود. آخه خاله جون با عمو علی  می خواستن برن کربلا. با مامان حاضر شدیم و رفتیم خونه خاله . مامانی و بابابزرگ و خاله فاطمه هم اومده بودند. یه عالمه گاگا درست کردند تا با خودشون ببرن. تازه فلاکس کوچولوی من رو هم با خودشون بردند. فلاکس کربلایی من!!! من خوابیدم و وقتی که دیگه میخواستند برن بیدار شدم تا با خاله جونم و عمو علی بای بای کنم. بای بای خاله بای بای عمو علی برای ما هم دعا کنید ...
8 دی 1392

شوی لباس

چهارشنبه 27 آذر با مامان و بابا رفتیم شوی لباس خاله مهسا و خاله زهرا و خاله فاطمه(همون که عروس شده)... مامان از صبح داشت یک کارایی توی آشپرخونه می کرد. یعنی داشت از اینا درست میکرد.   بعد از ظهر که شد بابا اومد. حاضر شدیم و یه سینی از اون کیک ها رو هم برداشتیم و زودی راه افتادیم. توی ماشین خوابیدم و وقتی بیدار شدم بغل مامان، داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که خاله مهسا رو دیدم که دم در وایساده بود. من که تازه از خواب پاشده بودم سر حال  سرحال، شیرین کاری هام رو شروع کردم به همه نشون دادم. کار و کاسبی جمیع هنرمندان رو تعطیل فرموده بودم. با مامان رفتیم و لباس ها رو دیدیم. خسته نباشید خاله ها خیلی خوشگل بودن اما تن من نم...
8 دی 1392

آخرین روز چهار ماهگی

امروز چهار ماهم تموم میشه و فردا ... ... یک قدم بزرگ بر میدارم به ماه پنجم زندگیم. نمی دونم چرا انقدر این ماه های فرد با درد شروع میشن. فردا واکسن دارم و من یک نی نی بسیار بسیار بسیار شجاعم. در ادامه فعالیت های این ماهم باید اضافه کنم که... لب پایینم را گاز گاز می کنم...   تا دلتون بخواد شیطون بلایی می کنم...     از دیدن اینور تابم تحجب می کنم ...   با مامان سایه بازی می کنم .   ...
15 آذر 1392

بالاخره شد

روز پنجشنبه قبل از اذان مغرب و در سه ماه و بیست و یک روزگی موفق شدم ... غلت بزنم روی تشک بازیم داشتم بازی می کردم که یهو فکری به کله ام زد. گفتم چطوره یکمی سرم رو بالاتر بگیرم و سعی کنم غلت بزنم. مامان و بابام هم بالا سر من نشسته بودند و من رو تشویق می کردند. تا اینکه بالاخره تونستم خودم تهنایی بر گردم. هیجان زیادی توی خونه راه افتاد. مامان از غلت زدن دومم که چند لحظه بعد از اولی انجام دادم، شروع کرد به عکس گرفتن. بابا مثل شییییییر بالا سرم بود که یه وقت دستم زیرم نمونه و من تمام تلاشم رو برای حرفه ای شدن به کار گرفتم ....   بزن دست قشنگه رو ...
9 آذر 1392

به گزارش مامان

حانیه رو توی تاب گذاشتم. رفتم آشپزخونه چند تا ظرف بود بشورم... از توی آشپزخونه یه نگاه کوچولو می انداختم بهش. آخه خیلی ساکت بود. کارم زود تموم شد. رفتم و حانیه رو دیدم ... من:  بفرما پیاده شو!!!! حانیه:    ...
2 آذر 1392

تشک بازی چیست؟

تشک بازی وسیله ایست که در آن ... لبخند زده می شود ... دست خورده می شود ...  نه!!! پستونک خورده می شود ... غلت زدن تلاش می شود ... در حال بازی دوربین شناسایی می شود ... توپ آقا شیره خورده می شود ... میگم بیا یکمی جای پستونک بخورمت بعد برو ... در پایان لالا پیش پیش می شود ...
28 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد